خداحافظ شیر مامان .....

سلام عشق مامان
امشب یعنی در 15 اردیبهشت سال 93 درست در 25 ماهگی آخرین جرعه های شیر مامان رو خوردی
نوش جونت عزیزم
الان که دارم این مطلب رو می نویسم یه جورایی گریه ام گرفته
از یه طرف خوشحالم که تلاش ا ماه و نیمه تموم شد و از طرفی ناراحتم که دیگه وجود و گرم و پر عشقت رو برای شیر خوردن در آغوش نمی گیرم ......
از بعد از تولد 2 سالگیت یعنی از 15 فروردین فقط شب ها موقع خوابیدن شیر می خوردی از اول اردیبهشت به بعد هم بعضی اوقات یک شب در میونش کرده بودیم ، امروز اولش با خودم گفتم دیگه امشبم بهت شیر ندم یکی دو بار هم اومدی سراغ شیر سرت و به چیز دیگه ای گرم کردم تو هم بیخیال شدی ولی بعدش کلی پشیمون شدم ، با خودم می گفتم یعنی دخترم دیگه شیر نمی خوره چقدر زود بزرگ شد .....
خلاصه امشب کلی با خودم درگیری داشتم ....
بهت که نگاه می کردم ته دلم خالی می شد انگار قبول کردن اینکه دیگه نباید شیر بهت بدم واسه من سخت تر بود خلاصه که همش تو دلم می گفتم آوا جون مامان بیا شیر بخواه بذار برای آخرین بار 2 تاییمون لذتشو ببریم و بالاخره اومدی ، وااااااااااای نمی دونی وقتی اومدی گفتی شیر می خوام بهت نه نگفتم که هیچی کلی هم خوشحال شدم تو دلم عروسی بود ...
تو هم تعجب کرده بودی هم کلی ذوق داشتی ...
عزیز دلم دختر قشنگم با اینکه واسه جفتمون سخته ولی باید قبول کنیم که این آخرین شیر بود ...
سعی کردم یه جوری از شیر بگیرمت که زیاد اذیت نشی امیدوارم موفق بوده باشم چون تحمل ناراحتی دخترم و ندارم ...
دختر نازم از اینکه وارد یه مرحله جدیدی از زندگیت شدی خوشحالم، از این بعد مستقل تر میشی
امیدوارم تو همه مراحل زندگیت موفق باشی مثل این مرحله
نفس مامان خیلی دوستت دارم 




خداحافظ شیر مامان ..... 
