ماجراهای ماه رمضان
سلام عزیر دلم
دختر نازم از اینکه یه مدتی نتونستم به وبلاگت سر بزنم معذرت میخوام
راستشو بخوای تو ماه رمضان همه برنامه هام بهم ریخته بود حالا خوبه روزه نمی گرفتم که ایشالا خدا ما رو می بخشه به همه هم می گفتم من روزه بگیرم کی آوا رو بگیره ؟!!!
وگرنه مطلب واسه نوشتن زیاد داشتم
از مکافاتی که واسه از پوشک گرفتنت داشتم بگو تا شیرین زبونیهای جدیدت
انقدر تازگی ها با مزه صحبت می کنی که نگو... کارمون به جایی رسیده که بابا امیر شک کرده می گه تو به این بچه تخم کفتر خوروندی 

بزار اول از ماجرای از پوشک گرفتنت بگم که خیلی اذیت شدم خدایی تو این 2 سال انقدر احساس نا توانی نکرده بودم طوری شده بود که روزی هزار بار به خودم لعنت می فرستادم که چرا اشتباه کردم و با اینکه هنوز کاملا با پوشک خداحافظی نکرده بودی شروع کردم به از شیر گرفتن و استرس خداحافظی از شیر باعث شد دیگه دستشویی نری و بازم مجبور شدیم از پوشک استفاده کنیم یه مدتی بهت استراحت دادم و از اوایل ماه رمضون دوباره شروع کردم ولی هر روز که می گذشت نا امید تر می شدم بعضی روزها تا سمت دستشویی می رفتیم داد میزدی که نهههههههههههه جیییییییش نداااااااااااارم 




از ترفند جایزه دادن و تشویق کردن مداوم هم به جایی نرسیدم استیگر خریدم که هر موقع می رفتی دستشویی یکیشو می دادم می چسبوندی به دیوار ولی بعد یه مدت تکراری شد و دیگه برات جذابیتی نداشت
بعد از یکی دو هفته دیگه رو صندلیت هم نشستی همین بود که تصمیم گرفتم توالت فرنگی رو امتحان کنم یکی دو روز اول خیلی خوب بود و احساس کردم داریم موفق می شیم ولی بعدش بازم شروع کردی به بهونه گرفتن هر موقع می خواستم ازت که بریم دستشویی می گفتی نه جیش ندارم و چند دقیقه بعدش میدیدم شلوارت خیسه 

خلاصه جونم برات بگه که در اوج نا امیدی و با اینکه می دونستم عمدا از دستشویی استفاده نمی کنی یه مرتبه فکری به سرم زد و بهت گفتم تا موقعی که تو شلوارت دستشویی کنی از پارک خبری نیست بهت گفتم انتخاب با خودته می تونی بری دستشویی و بعد با هم بریم پارک یا می تونی قید پارک رو بزنی و تو شلوارت دستشویی کنی ...
گفتی مامان تو ناناحتی ؟ گفتم از چی مامان ؟ گفتی من نمیم دسشویی تو شبلالم دیش می تنم تو ناناحتی ؟!! 

گفتم نه ناراحت نیستم خودت ضرر می کنی و پارک رو از دست میدی
در کمال نا باوری بعد از ظهر همون روز اومدی آروم بغل دست من وایستادی گفتی مامان جیش دارم
خدا وکیلی اشک تو چشمام جمع شده بود
و الان که دارم این مطلب رو می نویسم دیگه حتی بیرون از خونه نمی ذاری پوشکت کنم البته هنوز در مورد دستشویی بزرگ یه کم مشکل داریم که امیدوارم اونم به زودی حل بشه و صد البته امیدوارم دیگه پسرفت نداشته باشیم
به هر حال می دونم که قصور از خودم بود عزیز دلم و شما هیچ تقصیری نداشتی و به خاطر اون لحظه هایی که از سر نا امیدی عصبانی می شدم ازت معذرت می خوام دختر گلم 


بزار از ماجرای تلویزیون هم برات بگم که یه روز دیدم یه لیوان آب از یخچال پر کردی داری میری سمت تلویزیون
تا من به خودم بیام دیدم یه یه خورده از آب رو ریختی رو دستگاه دی وی دی پلیر خلاصه نمی دونی چجوری خودم و بهت رسوندم و لیوان و ازت گرفتم یه نیم ساعتی تو خودم نبودم همش میگفتم اگه برق می گرفتت چی کار می کردم ؟!!!

خوشبختانه فقط روی دستگاه آب ریخته بود که زود خشکش کردم ولی برای اینکه بدی کارت رو بفهمی برق تلویزیون رو قطع کردم و گفتم تلویزیون سوخت و تصمیم گرفتم یه هفته روشنش نکنم
شب اول انقدر عذاب وجدان داشتی که تا می خواستی بخوابی پا می شدی می گفتی مامان تبلیزون خااب شد برم به بابا بگم اگا بیاد ددست کنه 
الان دیگه اقا اومدی مثلا تلویزیون رو درست کرده ببخشید دروغ گفتم ولی برای اینکه تو ووروجک متوجه بشی کارت اشتباه بوده لازم بود ...
از اینکه مطلب طولانی شد معذرت می خوام
دوستت دارم خوشگلم 




ماجراهای ماه رمضان 
