اولین برف بازی
سلام نفس مامان
دختر قشنگم امروز صبح که از خواب بیدار شدیم سفیدی برف به ما لبخند زد ، تو این روز قشنگ زمستونی(92/11/16) آوا خانوم مامان دقیقا 22 ماهه شده (البته با عرض شرمندگی دارم یه 2،3 روز بعد این خاطره رو برات می نویسم ، از دست این مامان تنبل
)
یه برف قشنگ داشت می بارید ... چند تا بچه داشتن تو کوچمون برف بازی می کردن انقدر با ذوق داشتی از پنجره نگاهشون می کردی که قند تو دل مامان آب شد ، وقتی بهت گفتم دوست داری بریم برف بازی با اشتیاق گفتی آوا بف بازی 
با هم آماده شدیم و رفتیم بیرون برای برف بازی . از اون جا که خیلی اجتماعی هستی و زود میخوای دوست پیدا کنی با بجه ها دوست شدی و باهم برف بازی کردین ، قربون اون دستای کوچولوت برم ، با دستای کوچیکت یه ذره برف بر می داشتی و پرت می کردی سمت بچه ها ، بعدم خوابیدی رو برفها و دست و پاهات و تکون دادی و کلی حال کردی



بعدم با هم رفتیم خونه مامانی هنوزم از برف بازی سیر نشده بودیم رفتیم پشت بوم اونجا هم یه خورده برف بازی کردی یه آدم برفی هم درست کردیم البته چون هوا خیلی سرد شده بود نتونستم اجازه بدم زیاد بازی کنی و با گریه بردمت تو خونه 

شب هم با بابا رفتیم بیرون یه ذره برف بازی کردیم

وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم کلی گریه کردی که من می خوام برف بازی کنم
الهی فدات بشم انقدر برف بازی دوست داشتی که نصفه شب تو خواب گریه می کردی می گفتی بف بازی می خوام
خدا کنه بازم برف بیاد تا دخترم و ببرم برف بازی کنه 



اولین برف بازی
