چابکسر مهر ۹۳
سلام عسلکم
با اینکه خیلی موافق این سفر نبودم ولی با اصرار زیاد بابا امیر راهی شمال شدیم و چه خوب شد که رفتیم خیلی خوش گذشت
البته بگذریم که شب اول نذاشتی بخوابیم ،همش میگفتی مامان پاشو بریم خونمون تخت آوا داره گریه میکنه میگه آوا کجاست !!! الهی مامان قربونت بره همچین با سوز میگفتی منم گریه م میگرفت ...
ذوق کردن آوا هنگام دیدن دریا به زبان تصویر:

البته چون آخر مهر بود و هوا یه کم سرد بود نشد آب بازی بکنی ولی تا دلت بخواد شن بازی کردی
بام سبز رامسر
خیلی دوست داشتم وقت بیشتری رو اینجا بگذرونیم ولی چون بابا امیر یادش رفته بود کاپشن بیاره مجبور شدیم زود برگردیم 


اون بالا کامل تو مه بودیم ...

به تله کابین میگفتی هلیکوپتر کلی هم ذوق داشتی 


باغ خانم و آقای کیافر که واقعا خیلی به گردن ما حق دارن یه روز مهمونشون بودیم دستشون درد نکنه خیلی لطف کردن به ما و خیلی با محبت هستن آوا هم خیلی دوستشون داره

جنگل ۲۰۰۰:
آوا خانمم اینجا خوابش میومد و خیلی بی حوصله بود

شب آخر ...

بابا امیر در حال یاد دادن دوچرخه سواری به گل دخترش
عاشق جفتتونم ... 

همچین ژست گرفته انگار دوچرخه سوار حرفه ایه ... 
انقدر هم از دوچرخه سواری خوشت اومده بود که قول یه دوچرخه واسه تولد سه سالگیت رو بهت دادیم

روز آخر و خداحافظی با دریا
یه جوجه بلدرچین اومده بود گردش تو هم همش دنبالش بودی


از این شیر ها هم از روز اول میترسیدی تا میرسیدیم بهشون میگفتی بغلم کن روز آخر شیر شدی گفتی میخوام بغلش کنم 

زندگی باتو چقدر قشنگه خوبه من...


چابکسر مهر ۹۳ 


