پدرم
روز پدر
مادرانه
تو میگی مامان، ولی من مامان نمی شنوم من به اوج عشق و خواستن و دوست داشتن می رسم با همین کلمه پنج حرفی که نمی دونم چه اعجازی در اون نهفته هست تو کلمه و جمله های ساده میگی به زبون خودت ولی من اوج زیبایی یک ترانه یا متن عاشقانه رومی شنوم تو دست های کوچولوت رو به دور گردنم حلقه می کنی ولی من خودم رو در آغوش پر از مهر خدا می بینم، وسط بهشت انگار که از بند زمان و مکان رها میشم تو با دست های کوچولوت دست های من رو میگیری و من گره می خورم به این دنیا و دل کندن از اون برام سخت میشه ...
نویسنده :
بهاران
1:39
جایزه
امروز با هم رفتیم برای دخترم یه جایزه گرفتیم آخه دخترم 5 روزه که دیگه شیر مامان رو نمی خوره این 5 روز مملو از استرس و نگرانی بود و چشمهای سیاه قشنگی که ملتمسانه به من زل میزد برای شیر خواستن جالبه که دیگه نمیگی شیر می خوام فقط گاهی اوقات که هوس میکنی میای میگی مامان بخلم کن و یه اشاره به بلوزم ............. خوشبختانه شیر پاستوریزه جایگزین خوبی شده برات یه ماشین تلفنی خریدیم که موزیکاله انقدر ذوق داشتی که وقتی می خواستیم شام بخوریم بهش می گفتی بیشین پیش من بعدم قاشق و می بردی سمت دهنش و می گفتی بخور خوشمزست البته بگذریم که به آخر شب نرسیده با همون کفش هایی که تازه خریده ب...
نویسنده :
بهاران
2:27
خداحافظ شیر مامان .....
سلام عشق مامان امشب یعنی در 15 اردیبهشت سال 93 درست در 25 ماهگی آخرین جرعه های شیر مامان رو خوردی نوش جونت عزیزم الان که دارم این مطلب رو می نویسم یه جورایی گریه ام گرفته از یه طرف خوشحالم که تلاش ا ماه و نیمه تموم شد و از طرف ی ناراحتم که دیگه وجود و گرم و پر عشقت رو برای شیر خوردن در آغوش نمی گیرم ...... از بعد از تولد 2 سالگیت یعنی از 15 فروردین فقط شب ها موقع خوابیدن شیر می خوردی از اول اردیبهشت به بعد هم بعضی اوقات یک شب در میونش کرده بودیم ، امروز اولش با خودم گفتم دیگه امشبم بهت شیر ندم یکی دو بار هم اومدی سراغ شیر سرت و به چیز دیگه ای گرم کردم تو هم بیخیال شدی...
نویسنده :
بهاران
2:38
شب آرزوها
امشب من تمام دعاها و آرزوهای عمرم را یکجا به درگاهت آورده ام ...... ...
نویسنده :
بهاران
2:34



