آوا کوچولوآوا کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

آوای بهاران

عیدانه

امسال هم به رسم سال های گذشته پیش دایی پیام رفتیم تا سال رو تحویل کنیم ، دختر نازم دومین عیدی هست که کنار مایی و چقدر زندگیمون با بودنت قشنگ و رویایی شده ، با اومدنت به زندگی من و بابا امیر به رنگ و بوی دیگه ای بخشیدی ، ، ولی خودمونیم چقدر زمان زود داره می گذره چند روز دیگه تولد 2 سالگیتو جشن می گیریم انگار همین دیروز بود که داشتیم لحظه شماری می کردیم برای به دنیا اومدنت ،دیگه داری یواش یواش بزرگ میشی ،داری با پوشک خداحافظی می کنی غصه ام گرفته چه جوری از شیر بگیرمت فکر کنم بیشتر از اینکه برای تو سخت باشه برای خودم سخته یه جورایی سخته قبول کردن اینکه داری به این زودی بزرگ میشی عسل بابا جیگر ماما نفس بابا دخمل ماما می خوام بدونی...
1 فروردين 1393

بدون عنوان

آوا رو امشب بردم پشت بام خونه مامانی آخه ترسیدم ببرمش بیرون، اولش ترسیده بود ولی بعد کلی ذوق کرد تازه می گفت آوا ترقه بزنه ... فکر کنم سال دیگه چهارشنبه سوری برنامه داریم با آوا خانم ...
27 اسفند 1392

بدون عنوان

امروز برای چکاپ رفتیم  دکتر وزن دخترم 12.200 کیلو گرم و قدش 90 سانتی متر شده  آقای دکتر خیلی راضی بود  البته دخملم یه کمی گریه کرد فکر کنم می ترسید دکتر بهش واکسن بزنه ...
21 اسفند 1392

تولد دایی جون

یاد سهراب بخیر آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت : باورت گر بشود یا نشود، حرفی نیست... اما نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست ..... امروز تولد دایی پیام بود ... خیلی دلم براش تنگ شده ، چقدر دوست داشت دایی بشه حیف که نموند تا آوا رو ببینه ، پیام عزیزم داداش گلم تولدت مبارک ... ...
7 اسفند 1392

موهامونو کوتاه کردیم

امروز رفتیم با هم آرایشگاه موهاتو کوتاه کردی گلم خیلی نازتر شدی عزیز مامان الهی فدات بشم که انقدر زود زود موهات بلند میشه ، البته چون نمی ذاری گل سر رو سرت بمونه مجبور میشم زود زود ببرمت آرایشگاه خوشگلم ... تازه تو ارایشگاه به آرایشگر  گفتی اوژ (رژ) می خوام اونم برات زد کلی ذوق کرده بودی و واسه مامان ناز می کردی قربونت برم الهی قرتی .....
3 اسفند 1392

اولین برف بازی

سلام نفس مامان دختر قشنگم  امروز صبح که از خواب بیدار شدیم سفیدی برف به ما لبخند زد ، تو این روز قشنگ زمستونی(92/11/16) آوا خانوم مامان دقیقا 22 ماهه شده (البته با عرض شرمندگی دارم یه 2،3 روز بعد این خاطره رو برات می نویسم  ، از دست این مامان تنبل ) یه برف قشنگ داشت می بارید ... چند تا بچه داشتن تو کوچمون برف بازی می کردن انقدر با ذوق داشتی از پنجره نگاهشون می کردی که قند تو دل مامان آب شد ، وقتی بهت گفتم دوست داری بریم برف بازی با اشتیاق گفتی آوا بف بازی با هم آماده شدیم و رفتیم بیرون برای برف بازی . از اون جا که خیلی اجتماعی هستی و زود میخوای دوست پیدا کنی با بجه ها دوست شدی و باهم برف بازی کردین ، قربون اون دستای کوچولو...
19 بهمن 1392

شیرین زبون

قربونت برم خیلی شیرین زبون شدی امشب وقتی داشتیم مسواک می زدیم جلوی آیینه  مامان و بغل کردی و برای اولین بار گفتی: عزیزم   تازه شعرم می خونی ، یه توپ دارم قلقلیه ....... ...
18 بهمن 1392

مهربون مامان

عسل مامان قربونت برم الهی  الان خوابیدی ولی نمی دونم چرا دیشب انقدر سخت خوابیدی سابقه نداشت تو اینجوری بخوابی سر عروسکت داشت پاره می شد همش می گفتی نی نی گریه ... قربون اون دل مهربونت برم نفسم عروسکت و بغل کرده بودی به منم می گفتی ماما ب... (بغلم کن) آخرشم انقدر راه رفتم تا خوابیدی لا لالایی گل نی نی خوابای خوب ببینی روی ابرا بشینی... ...
5 آبان 1392