آوا کوچولوآوا کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

آوای بهاران

شیرین کاری جدید

وروجــــــــــــــــــــــک مامان ........... امروز یه لحظه دیدم نیستی  از اونجایی که جدیدا بازی قایم باشک رو یاد گرفتی هر جای خونه  که فکر می کردم قایم شده باشی و گشتم تا پیدات کنم اما نبودی دیگه یواش یواش ترس داشت میو مد سراغم که با این صحنه روبرو شدم البته درو تقریبا بسته بودی وقتی صدات کردم سرتو آوردی بیرون گفتی دالییییییییییییییی آخه شیطونک تو چجوری رفتی تو کمد جدیدا علاقه خاصی به تو کمد رفتن پیدا کردی نگاه کن تو رو خدا; فکر کنم یه خورده دیر می رسیدم تا طبقه آخر  ویترین می رفتی بالا فکر کنم استعداد کوهنوردی یا شایدم صخره نوردی داری هااااااااااااااااااااااااااا ایشالا همه قله ...
10 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش می خواهم پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم خودت را نیز برای پرستش میخواهم حالا با تمام وجودم میگویم دوستت دارم…. ...
3 ارديبهشت 1393

روز مادر

مادرم ؛عزیزم ،بزرگ حامی ام ... چه عاشقانه عشق را به قلب کوچکم روانه ساختی به هر کجا قدم گذاشتی ؛ بهار جاودانه ای پر ازگل امید را برایمان تو ساختی ... همیشه و همیشه و همیشه : پیشمان بمان روزت مبارک مادرم ... ...
31 فروردين 1393

بدون عنوان

این دوست داشتن است این همان حس قشنگی ست که دلم میخواهد او درون دل من جای باز کرده است کودکی بازی گوش نازنینی با هوش چشمهای مشکی پوستی مهتابی گیسوانی چو شب بی مهتاب که نسیم خوش او دلها برده ز کف اری اری اری دوستش میدارم قهقه های قشنگش که همه مستانه حاکی از سر درون خوش اوست دوستش میدارم من که خود میدانم او یقین سهم من است از بهشت خاکی ...
28 فروردين 1393

سرسره بازی مامان

ما آدم بزرگ ها هم بعضی وقت ها هوای بچگی کردن میاد سراغمون ... یه سرسره بازی حسابی کردیم امشب 2 تایی با هم ؛ پارک خلوت بود ترسیدی تنهایی از سرسره (از این تونلی ها بودا) بیای پایین منم اومدم بالا تا تنها نباشی بعدم با هم سر خوردیم آخی یاد بچگی هام بخیر چه شری بودمااااااا ، تو از منم شیطون تری مامانی .... جالبه یه کاری کردیم بابا امیرم هوس کرده بود بیاد سرسره بازی!!! مامانی بهش گفت یه کاری نکن مجبور بشیم آتش نشانی خبر کنیم گیر می کنی هااااااااا ........بابا هم بیخیال شد چقدر حسه خوبیه که پا به پای دخمل کوچولوت بازی کنی و از بچگی اون لذت ببری مرسی دختر گلم که این حس خوب رو بهم هدیه دادی زندگی با بودن تو خیلی...
27 فروردين 1393

عسل خوری

امروز برای اولین بار صبحانه عسل خوردیم ، آخه دکترت  اجازه نمی داد  الهی قربونت برم بس که هر موقع سمت عسل می رفتی جلوتو می گرفتم  امروز که بهت گفتم بیا عسل بخور با تعجب پرسیدی بخورم؟!!! جالبه حالا ظرف کره رو گذاشته بودی جلوت مثل بستنی خالی خالی داشتی می خوردی کارایی می کنی آخه شیطونک !!!... ...
26 فروردين 1393

از شیر گرفتن آوا

الهی مامان قربون اون قدت بره  3 روزه که فقط شبها موقع خواب شیر می خوری می دونم داری یه کم اذیت می شی ولی سعی کردم به تدریج از شیر بگیرمت که خیلی غصه نخوری تو طول روز بعضی موقع ها هوس شیر می کنی ولی زود بیخیال میشی از اول فروردین شروع کردیم فکر کنم تا یکی دو هفته دیگه کاملا با شیر بای بای کنی البته باید اعتراف کنم خودم دلم بیشتر تنگ می شه واسه شیر خوردنت ...
19 فروردين 1393