آوا کوچولوآوا کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

آوای بهاران

تنها در خانه

چقدر دلم گرفته ... آوا عسلی با باباش رفته مامان و تنها گذاشته تو خونه ، از بعد تولد آوا اولین باره که تنها موندم تو خونه همیشه آوا پیشم بوده ،شده بود من آوا رو بذارم خونه مامانی برم جایی ولی تا حالا تنها نمونده بودم .... ولی آوا که اومد به روش نمیارم که خیلی ناراحت بودم بچم دلش می شکنه ولی خودمونیم چقدر وقتی نیست زمان دیر می گذره و چقدر خونه سوت و کوره  دارم به مامانم فکر می کنم که چی کشیده وقتی پسرش و .......... بمیرم الهی برای مامان مهربونم با اون دل شکستش ..... بگذریم فقط می تونم دعا کنم که خدا سر هیچ مادری نیاره که خیلی سخته ،الهی خدا همه بچه ها رو واسه ماماناشون حفظ کنه .........   ...
3 بهمن 1393

سالگرد دایی پیام مهربون

پیام عزیزم ده سال است که از لبخند، دستها و لحن مهربان صدایت جدا افتاده ایم ، ما مانده ایم و مزاری که سنگ صبور ما گشته ، با یاد دیروزهای پررنگمان، روزهای بی رنگمان را به شبها گره می زنیم و شبهایمان را به امید آنکه هلال ماهگونت را یکبار دیگر در خواب به نظاره بنشینیم به صبح میرسانیم  ابدیت یادت بر همه لحظه هایمان سایه انداخته و خاطرت عزیز همه دورانهاست  ...
2 بهمن 1393

آتلیه

امروز رفتیم آتلیه ...                            منتظر عکسای خوشگل خوشگل از گل دخترم باشید                ...
18 دی 1393

آوا و شیرین زبونیهاش

نفس مامان این روزها هر چی از شیرین زبونیت بگم کم گفتم .... میگم آوا جیگری ...  آوا: جیگر و مپزیم میخوییم هنوز (منظورت الان)نداییم  من جیگر نیشتم من آوام  چی بگم حرف حساب جواب نداره خوب مامانی                                                                 ...
6 دی 1393

آوا و شیرین زبونی هاش

قشباق ........،!!!!!!!!!!!!!    میخوایم ناهار بخوریم هی میگی مامان قشباق من کو ؟کلی تلاش کردم تا بفهمم منظورت بشقابه    آخ من عاشقتم     مامان  الهی قربونه اون حرف زدنت بره شیرین  زبونم  ...
5 دی 1393

خواب شیرین آوا

الان ساعت ۳:۴۰ شبه  الگوی خواب آوا چند وقتیه خیلی جالب شده نصف شب که از خواب پا میشه بی سر و صدا میاد تو اتاق ما، بعضی وقتها که بیدار شدم و یواشکی زیر نظر گرفتمش دیدم میاد دم در اتاق چند لحظه می ایسته و من و باباش و نگاه میکنه بعد آروم میاد سمت من یواشکی میاد خودشو همچین تو  بغل من جا میکنه و میخوابه دلم میخواد همونجا بگیرم بخورمش ... منم چند دقیقه تو همون حالت بغلش میکنم بعد بهش میگم آوا پاشو بریم تو اتاقت بخواب عزیزم اونم زود پا میشه میره تو اتاقش به منم میگه اینجا بخواب نرو تو اتاق بابا ....  چند شب پیش که انقدر بیهوش بودم اصلا نفهمیده بودم کی اومده پیشم خوابیده        ...
5 دی 1393

بیماری

دیشب حال دخترم اصلا خوب نبود آوای گلم هر چی خورده بود گلاب به روتون بالا آورد الهی بمیرم واسه دخترم خودشم ترسیده بودآخه تا حالا این جوری نشده بود  .... تو ماشین بودیم که حالش بد شد بعد خودش میگفت ببین چی کار کرددی اینجا رو کشیف کردی    ولی الان که دارم اینو مینویسم  خدا رو شکر خوب خوبه  داره آتیش میسوزونه   ...
28 آذر 1393

آوا خانم شناگر

امروز اولین روز کلاس شنا مادر و کودک بود  عالییییییییییییی بود   آوا خانمم کلی استعداد رو کرد مربیش گفت خیلی زود شنا رو یاد میگیره.  بچه ام وقتی استخر رو دید کلی ذوق کرد  چشماش برق میزد از خوشحالی   الهی مامان قربون چشمات بره خوشگلم  ...
6 آبان 1393

چابکسر مهر ۹۳

سلام عسلکم  با اینکه خیلی موافق این سفر نبودم ولی با اصرار زیاد بابا امیر راهی شمال شدیم و چه خوب شد که رفتیم خیلی خوش گذشت  البته بگذریم که شب اول نذاشتی بخوابیم ،همش میگفتی مامان پاشو بریم خونمون تخت آوا داره گریه میکنه میگه آوا کجاست !!! الهی مامان قربونت بره همچین با سوز میگفتی منم گریه م میگرفت ... ذوق کردن آوا هنگام دیدن دریا به زبان تصویر:  البته چون آخر مهر بود و هوا یه کم سرد بود نشد آب بازی بکنی ولی تا دلت بخواد شن بازی کردی بام سبز رامسر  خیلی دوست داشتم وقت بیشتری رو اینجا بگذرونیم ولی چون بابا امیر یادش رفته بود کاپشن بیاره مجبور شدیم زود برگردیم  اون بالا کامل تو مه بودیم ... ...
3 آبان 1393